گریه نکن

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

 

 

 

 

 

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

دیگر کسی مرا یاری نمی کند زمان دلتنگی حتی اشکهایم .

احسان

تو برو پیچک من فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن ، روی پیشانی من چیزی نیست ، غیریک قصه پر از بی کسی و تنهایی .ولي دلم گوشش بدهكار اين حرفها نيست.خيلي اذيتم ميكنه همش بگو اون رفته بگو برگرده حتي براي سالي يه بار

احسان

از نسیم که بوی عطر تنت را به من میرساند سپاسگزارم از باران به خاطر طراوتش که مرا یاد تو می اندازد سپاسگذارم از خوابی که هر شب با رویای تو به سحر می رسد سپاسگذارم از سنگفرش خیابانی که مرا به تو می رساند سپاسگزارم

احسان

امشب نبودنت را به گریه نشستم و دست خیالت اشکهای مرا پاک می کرد. پ. ن1: کجای این خانه را به امید ندیدنت بنگرم هر کجا خاطره ایست از تو که وجودم را می خراشاند. پ.ن 2: خدایا چرا با من کلنجار می ری ؟ مگه من هم قد توام ؟؟!!!

احسان

چه خبر از دل تو....؟ نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟ یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟ چه خبر از دل تو....؟ دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟ مثل رویای رسیدن به خدا.... همه شب تا به افق دل من نیز به آزادگی قلب تو ..........پر میگیرد

احسان

خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما مالِ ما نیست فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم تمومه لحظه های این تبِ تلخ خدا از حسرتِ ما با خبر بود خودش مارو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود چه سختِ مالِ هم باشیم و بی هم می بینم میری و می بینی میرم تو وقتی هستی امّا دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمی گم دلخور از تقدیرم امّا تو می دونی چقدر دلگیرِ این عشق فقط چون دیر باید می رسیدیم داره رو دستِ ما می میره این عشق

احسان

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی . شاید باور نکنی، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت. شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی. شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره کند. تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟ شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقت ها که کلمات را گم می کنم، دوست دارم، دشتها، دریاها، کوهها، جنگلها، ستارها و هر چه در کاینات هست همه و همه کلمه شوند میدونم که خسته ای اما دوست دارم تا اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله درآیی که می گوید: مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم ؟ ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ...

احسان

سلام ببخشيد ديگه بد تايپ شدن.مواظب خودت باش.باباي همه كسم

♠○مهـــــــــر○♠

نشانم ده صراط روشنم را؛ خودم را، باورم را، بودنم را؛ خداوندا من از نسل خلیلم؛ به قربانگاه می آرم «منم» را؛ قربان، عید بخشش و بندگی مبارک[گل]